
نظرات شما عزیزان:
yousef 
ساعت23:21---23 آبان 1394
سلام داداش جان هانی ..چشم آبی عزیز
این خاطره ات رو خیلی دوستداشتم بازم از اینا بنویس اگر هم نتونستی بنویسی ،برا من پشت تلفن تعریف کن..
راسی هانی داداشی یه سورپرایز برات دارم چهارشنبه همین هفته میام خونتون ..دیروز سر کارم بودم که دیدم گوشیم تکزنگ خورد و موقع نهار تماس گرفتم ،دیدم منو با اسم صدا میزنه،گفتم شما،گفت مانی ام ..باهاش صحبت کردم قبول کرد که بیام شهرتون و باهم بیشتر آشنا شویم و اگه گفته هام درست باشه ، بیام خونتون..ولی بهش گفتم باید هانی و عموش هم باشن..اونم گفت به عموی هانی میگم باهات تماس بگیره تا با خودش حرف بزنی....خلاصه اونم راضی شد که بیام خونتون و با اونا و خودت آشنا بشیم.
حالا برو بپرس تا باورت بشه.. پاسخ:سلام داداش جان یوسف ...بابا منکه هم ترولا رو که میسازم هم خاطره هارو که قبلش برات تعریف میکنم که....بخخخخدا اگه میخان قبلش باهات آشنا بشن و سرت شناخت پیدا کنن ...خونه رو سرشون خراب میکنم....باید همینجوری پاشی یه راس بیای دم خونمون....ولی کاش دوشنبه یا سه شنبه میومدی تا یه دوروزی مدرسه رو بپیچونم....درضمن...نمیخام مانی و عمو باشن....خودم و خودت میریم شهرمونو بهت نشون میدم.....زاگرس اینا رو که حتمنی باهاس ببینی.....کمتر از یه هفته هم نباید بمونی یه روز دوروز بدرد عمم هم نمیخوره.....منتظرتم داداش جان یوسف....ولی کسی که بیشتر از خودم دوس دارم ببینیش پرنسس پدیا هستش میخام بفهمی که چقد از خودم زبون درازتره....منتظرتم منتظرم نزاری وگرنه میدونی که چطور قاتی میکنم...
|